تبليغاتX
نانوشته های یک معلم پرورشی
شنبه دوم مهر 1390
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست/ به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست!
از سفر آذربایجان و پایتخت  و جو فرهنگی که بر تبریز و ارومیه حاکم بود (تیر۹۰) خیلی  بهره مند شدم.

حس می کنم سفری به معنای واقعی فرهنگی بود . از دیدار و برخورد با دوستان کرد و ترک در قطار و  دیدن شهر ستار خان و باقر خان  دیدار دوباره با استاد تمسکی  کسی که دین بزرگی به گردن بچه های تربیت معلم ۸۷-۸۵ قم دارد و حالا در گوشه ای از قم دوران بازنشستگی را می گذراند ....

از همه آدم هایی که با جهان بینی قشنگ شان پنجره ای دیگر برای دیدن دنیا برایم باز کردند.

از آن کتاب فروشی که در خیابان بساط کرده بود و بعد خرید کتابها نامه  های آنا "حسین پناهی " را اشانتیون داد!

سانتر های دیوید بکهام از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تامل تر شده است...

ظاهرا هنوز عمری از سن بشر نگذشته است.هنوز در حال تجربه ییم.

(حسین پناهی نامه هایی به آنا)

از سید مهدی موسوی که ادبیات را واقعا دوست دارد  از کتابهای نایابی که به من هدیه می دهد از شعر خوانی هایش :

ناگهان زنگ میزند تلفن ناگهان وقت رفتنت باشد

مرد هم گریه می کند وقتی سر من روی دامنت باشد...

نقش بازی نمی کند خودش است خود مهدی موسوی با تمام دغدغه هایش کسی که حتی حتی نگران شاعرانی است که در بیرجند جرات ندارند غزل نو بخوانند چه برسد به پست مدرن!

و علی کریمی کلایه که بیشتر سکوت می کرد اما در شعرش یک دنیا دلواپسی بود...

و اما غزل جدیدم که...

 

از این که زنده ام ولی دوباره فکر مردنم

از این که گریه می کنم کنار لاشه ی تنم

از این که آمدم به این جهان قاتل و کثیف

از این که شعر می شود ادامه های بودنم

از این که حرفهای من دوباره بوی خون گرفت

از این که گریه های من ...  از این که مثل آهنم

از این که قافیه مرا به جبر شعر می کشد

از این که این نگفته ها شود دلیل گفتنم

از این که زیر قیچی است تمام روح و فکر من

از این جهان که من در آن همیشه پست و خائنم

از این همه شعار خوب درون سرزمین من

از این که عشق خاک شد  فقط دلیل ماندنم

از این که واژه ها فقط درون شعر حافظند

و من همیشه مثل تو به فکر دور کردنم

ادامه می دهم ولی از این همه حضور مرگ

دوباره تا شروع عشق حرف سکوت میزنم

 

 

و خبر تازه این که انجمن شاعران جوان با مسئولیت احمد پروین شاعر جوان استان به زودی شروع به کار می کند .

و دیوان ابن حسام خوسفی شاعر پر آوازه استان بعد از ۲۵ سال انتظار به همت حوزه هنری استان دوباره به چاپ رسید

تلفن تماس با پیش شماره ۰۵۶۱

4446930 - 4446940

در ضمن تا اطلاع ثانوی ۳۰٪ تخفیف یعنی به قیمت ۱۰هزارتومان قابل تهیه است. 

+ نوشته شده در 8:43 توسط مصطفی علیزاده.
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
مسعود میشنوی؟
سلام مسعود دلم برات تنگ شده / تو حرفامو خوب می فهمیدی / کی باور میکنه تو مردی؟ مسعود بلند شو / بادته می گفتی این قد نخواب مصطفی...
 مسعود خیلی سردمه تو  دستات گرم بود / مسعود یادته اومدم نیشابورمی گفتی زندگی مثل قماره  مسعود یادته نیشابورو با هم گشتیم . خیام / عطار ...

مسعود گرمابی

مسعود قمار زندگی رو باختم . تو چرا ادامه ندادی بازی رو هنوز زود بود  . تو که همیشه از ادامه می گفتی چی شد چی شد که رفتی . باور می کنی بعد از 2 سال هنوز برات بغض می کنم . مسعود شاید من دوست خوبی نبودم . مسعود چی شد که بعد آخرین دیدارمون تا یک ماه بعد که اون خبر لعنتی رو به من دادن ازت خبری نداشتم چرا پیام ندادم بهت تو چرا زنگ نزدی؟
فکر نمی کردی آخرین پیامت به من تبریک میلاد حضرت معصومه باشه.
مسعود قم یادته ؟ کلاسمون خوابگاه یادته مسعود
استاد تمسکی استاد عظیمی .استادنیکزاد  /یادمه استاد موسی کاظمی رو خیلی دوست داشتی . میگفته خوش لباسه می گفتی به روانشناس واقعیه

رتبت 256 بود چرا امده بودی قم ؟  تو که راحت دانشگاه های معتبر قبول می شدی! عاشق معلمی بودی .یادمه چطور مشهد ازهمکارات که بچه ها رو تحقیر  میکردن ناراحت بودی. مسعود همیشه به تعصب خراسانی من لبخند می زدی بهت می گفتم همشهری آره شهرامون 600 کیلومتر با هم فاصله داشت...

یادته چه قدر خیام حفظ بودی چه قدر وقتی خیام می خوندی من تکون می خوردم یادته این رباعی رودوست داشتی:
گر می نخوری طعنه مزن مستان را          بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
 تو غره بدان مشو که می مینخوری   صد لقمه خوری که می غلام​ست آنرا

+ نوشته شده در 16:51 توسط مصطفی علیزاده.
چهارشنبه هجدهم خرداد 1390
من ماندم و گریه و رباعی هایم
بعد از خواندن کتاب "دمی با خیام" و اتفاقاتی که باعث شد بیشتر به سمت خیام جذب شوم  خواه ناخواه دوباره رباعی به سراغم آمد.

هرچند هنوز تا رباعی سرودن راهی طولانی در پیش دارم.

 

یک گوشه برای گریه کردن دارم           یک قلب برای دل سپردن دارم

یک عمر درون لاک خود می گریم           لاکپشتم و انگیزه ی مردن دارم

***

شاعر تو فقط سرآمد بیرجندی              خیامی و بر کار جهان می خندی

نامت اخوان ، فروغ ، نیما، شاملو          احسان به تو گفتند چرا نوکندی؟

***

از زندگی ام بدون تو بیزارم                      هم از غزل و سپید و نو بیزاریم

پرسید که دیشب تو "نود" را دیدی:    من از "سه" و "پنج" و "چار" و "دو" بیزارم

***

احوال مرا همیشه می پرسیدند           از عاقبت بدم چه می ترسیدند 

یک بار نگفتند چرا غمگینی            بر دغدغه های شعر من خندیدند

***

و شعر سپید "دوستان سپید سُرا خواهند بخشید":

تمام دنیا متحد شده اند

می خواهند تو را از من بگیرند

به زودی جنگ جهانی سوم شروع می شود!

 

 

و یک دوبیتی محلی"از شاعری گمنام که سیمابینا اجرا کرده" تقدیم به همشهریان عزیزم :

به قرآن مجید آیه آیه                    دلُم هر لحظه دیدار تو مایه

اگر از طعنه های مردم نترسُم          به دنبالت می آیُم مثل سایه  

 

پ.ن۱: اگر به رباعی و هایکو علاقه دارید حتما به آنات سر بزنید

پ.ن۲: اگر هنوز کلیپ سیما بینا در بیرجند را ندیدید شدیدا پیشنهاد می کنم

پ.ن۳: این روزها دغدغه هایم را در آلبوم سکوت بهرام زمزمه می کنم"

سهم من و تو از خورشید لحظه غروبه / این زندگی حق نیست کلش یه دروغه
میگن حرفهای من تاریک و سیاهه / پر از نا امیدی مثل شعرهای فروغه

حتما دانلود کنید

یاحق

+ نوشته شده در 16:39 توسط مصطفی علیزاده.
سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390
برداشتی از زندگی یا خود زندگی
 

«من به اين حقيقت معتقدم كه شعر، برداشت هايي از زندگي نيست؛ بلكه يكسر خود زندگي است.»   شاملو

بعد از یک غیبت طولانی در محیط مجازی با یک شعر که برداشتی از زندگی نیست که خود زندگیست برگشتم

 

و شعر

 دوست دارم درون اشعارم
یک من تازه تر بسازم بعد
خلوتم را به هم زنم به جنون
در مصاف دلم ببازم بعد

روح تکراری ام پر از عادت
مذهبی که فقط مخدر بود
وقت دلتنگی و زمان غمم
غرق عرفانم و نیازم بعد

نوبت خود پرستی و فراموشیست
غرق در خلسه های موسیقی
عشق را دوره می کنم با شعر
مثل مجنون می گدازم بعد


راه می افتم از شروع بشر
آدمی ام که سیب میچیند
با همین گناه کوچک خود
حکم تبعید می پذیرم بعد


سالها درون این تبعید
هی شکنجه کنار تنهایی
حکم تبعید ما  مگر ابدیست
کاش توی غزل بمیرم بعد

 

 


   . شاعری لباس گشادی بود
           بر تنم زار میزد که نشد
            دردهای قدیمی ام را من
         توی شعرم بغل بگیرم بعد

 

"مصطفی" بودم و برگزیده شدم
وحی میشد به روح من اشعار
غار تنهایی ام مقدس شد
از غزل ازعروض سیرم بعد

واژه هایی به رنگ آزادی
آیه های کتاب من بودند
توبه هایی بدون بسم الله
من برای توبه دیرم بعد....

 

بی رحمانه نقد کنید!

+ نوشته شده در 21:15 توسط مصطفی علیزاده.
جمعه سوم دی 1389
حرف های نگفته ی یک نسل!

شعری جدید یا نگفته های این روزها

 

لحظه های عجیب دلتنگی
دست های "همیشه سیمانی"
قرن بیست و یک ؛ و دانش ها
کشف فرمول های نادانی

؛
عصر های کسالت و تکرار
مثل خمیازه های تکراری
پشت شیشه های پنجره ها
حسرت روزهای بارانی
؛

 


بحث های سیاسی تاکسی
در مسیر شلوغ" آزادی"
حرف های نگفته ی یک نسل!
بین بحث گران و ارزانی
؛
شاعران همیشه افسرده
بین  بحث مفاعلن فعلن
درد های نگفتنی؛ هر روز
دود سیگار های ایرانی!!!
؛

 

یا حق

+ نوشته شده در 12:15 توسط مصطفی علیزاده.
جمعه بیست و یکم آبان 1389
یک بغض فرو خورده
یک بغض فرو خورده و یک حس عجیبم                            ای عشق همین بود فقط از تو نصیبم

 

یک عمر به دنبال تو می گشتم و حالا                                  پیدا شدی و حیف برای تو غریبم

 

شاید که خدا خواست بدون تو  بمیریم                              شاید که خدا خواست نباشی تو طبیبم

 

کو واژه ی شعری که شود لایق چشمت                            ای هم قفس هم نفس خوب نجیبم

 

حالا منم و پرسه ی بی حوصلگی توی خیابان           ای عشق همین بود فقط از تو نصیبم

 

 

+ نوشته شده در 18:35 توسط مصطفی علیزاده.
شنبه بیست و سوم مرداد 1389
رمضان تمرین (نه گفتن)...
ماه مبارک رمضان فرصت خوبیست که بعضی چیزها بیشتر فکر کنیم .

از وقتی به خاطر دارم ذهنی بر از علامت سوال داشتم . پر از چرا - چگونه - کی و ....

 

 

***

روزه در شکل ظاهری آن عبارت است از محروم کردن خود از برخی از نیاز های ضروری زیستی - مانند خوردن و آشامیدن -  در زمان مشخص .

 چرا؟

 در ساده ترین شکل پاسخ آن فرمان خداست  و چون و چرا معنی ندارد.

قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:

اي كساني كه ايمان آورده ايد ،روزه برشما مقرر شده است همان گونه كه بركساني كه پيش از شما [بودند] مقرر شده بود ،باشد كه پرهيزگاري كنيد .

از اين آيه چنين استنباط مي شود كه روزه در ملل واقوام گذشته نيزوجود داشته است وآنان خود را ملزم به اجراي آن مي دانسته اند.قبل از آنكه روزه را از نظر پزشكي مورد بررسي قرار دهيم، لازم است به يك نكته ی مهم اشاره كنيم وآن اينكه ،روزه در قرآن يك عبادت به حساب مي آيد وبايد به فرمان خداوند آنرا انجام دادونبايد صرفاً از ديدگاه يافته هاي علمي به آن نگريست؛ زيرا ميدان علم ودانش به هراندازه كه پيشرفت كرده باشد ، باز هم محدود است وگنجايش حكمتهاي خداوندرا ندارد. البته اين امر باعث نمي شود كه درباره ی دستاوردهاي علمي كه گوشه هاي از اين حكمت الهي را روشن مي سازد سخني گفته نشود.
همچنين بايد توجه داشت كه فايده ی انجام عبادت ،ابتدا به خود بنده باز مي گردد./منبع/  

اما خدایی که اندیشه و تدبری گسترده برای انسان قرار داده حتما شرایط استفاده از آن و مجوز استفاده از آن را داده است - به جز در ذات خدا-  چرا زمانی که ما می توانیم از خوردنی و نوشیدنی استفاده کنیم  برای خود محدودیت بسازیم چرا  روزه بگیریم؟

در روانشناسی موضوعی مطرح است به نام تمرین نه گفتن  شاید به نظر ارتباطی با مسئله ی روزه نداشته باشد ولی شاید روزه به نوعی نه گفتن در مقابل بعد حیوانی (زیستی) انسان باشد انسانی که به قول منطقیان حیوان ناطق است یعنی تفاوت مهمش با حیوان در همین بعد خرد و اندیشه و سخن گفتن است  وگر نه در سایر ابعاد از نظر زیستی و دستگاه های بدنی مانند است . حال انسان باید یک ماه در سال بعد انسانی خود را نیرومند سازد یعنی :

وقتی ارگانیسم (سیستم زیستی بدن)  احساس گرسنگی و تشنگی را ایجاد می کند و به انسان دستور میدهد از این حس آزار دهنده رها شود جنبه انسانی همان روح و روان انسان در برابر آن ایستادگی میکند . این یعنی این که اسیر جنبه ی حیوانی نبودن یعنی آزادگی .

در مورد نه گفتن می توانید اینجا را بخوانید.

 

 از دید دیگری هم می شود به روزه نگاه کرد در تصوف شیوه ای برای خودسازی داریم به نام ریاضت که فرد در آن با سختی دادن جسم سعی در نیرومند ساختن ویژگی های انسانی خود دارند هرچند صوفیان در این کار زیاده روی کردند که در اسلام مورد قبول نیست اما این  اصلیه گونه ای دیگر مورد قبول اسلام است.

حکایت یک مویز و چهل قلندر حکایت صوفیان است که چهل نفر آنها با مویزی روز را به شب می رساندند  اما اسلام این گونه نمی پذیرد و روزه را در شکل خاص واجب می کند .

در مورد ریاضت هم اینجا بیشتر بخوانید.

 

آن چه گذشت شاید بخشی از حکمت روزه باشد تا انسان را در مسیر کمال و وصال الهی یاری رساند.

 

وقت گفتن: "اللهم لك صمت و على رزقك افطرت و علیك توكلت"  به یاد هم باشیم.

 

یا حق

+ نوشته شده در 15:36 توسط مصطفی علیزاده.
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389
غزلی که خودش آمد ...
غزلی که شب امتحان برنامه ریزی به سراغم اومد رو میذارم اشکال وزنی داره ولی...

 

اهل ریا و شکوه نبوديم تا شما               از دین صنم ساختید واز بشر خدا


ما را به کفرمان بگذارید چون که ما            مستیم و لا او بالی و بیچاره و رها


تهدید می کنی به عذاب خدای خود         هرگز ندیده ای شب خشم خدای ما


تکفیر می کنی که تو گفتی دو تا خدا          چندین خدای ساختی تو دوتا چرا


ما کافران خدایت ولی هنوز در کفر            در عشق صادقیم و نگشتیم جدا


دینت برای تو و دینم برای من                    بر کفر مومنم تو یک بام و دو هوا

 

هرگز گمان مبر که سکوتم همیشگیست       یک حنجره صدایم و یک شهر پر ندا...

 

 

+ نوشته شده در 17:53 توسط مصطفی علیزاده.
سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389
در حلقه ی رندان ((گزارش شب شعر طنز بیرجند))
دیشب یعنی ۲۴/۳/۸۹  مراسم شب شعر طنز (در حلقه ی رندان ) در سینما بهمن بیرجند برگزار شد و که به واسطه ی اطلاع رسانی دوستان بنده نیز در این مراسم شرکت کردم.

 

 

***

اجرای این مراسم به عهده ی استاد رحیمی (خاموش) شاعر توانای خوسفی ( از شهرهای خراسان جنوبی) بر عهده داشت. پس از خوش آمد گویی و تشریفات رسمی نوبت به شعر خوانی رسید که مراسم با شعری از محمدحسین جعفریان جانباز دفاع مقدس خوانده شد که شعر جالبی بود و پر از صمیمیت و دل تنگی که به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم شد:

 

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!
اینجا باتلاق است!
حالا می‌گردم به کشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی که حتی باتلاق‌هایش
وظیفه‌شناس و عالی نیستند

همه‌ چیز در معطلی است
میوه‌ای که گل
پولی که کتاب مقدس
و مسجدی که بنگاه املاک

ما را چه شده است؟
این یک معمای پیچیده است
همه در آرزوی کسب چیزی هستند
که من با آن جنگیده‌ام
و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم
در حالیکه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
وظیفه‌ی حفاظت از مرزهایی را دارم
که تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم - قربتاً الی‌الله -
با تلاش تحسین‌برانگیز
سرگرم تجاوز به آنند

به علت طولانی بودن می تونید شعر کامل رو  اینجا بخوانید.

 

سپس پیام یوسفی شعری در وصف وضعیت کارمندان و تورم خواند.

 

سپس نوبت به ناصر فیض شد که با شوخی با اشعار حافظ شروع کرد:

به آب روشن مي عارفي طهارت كرد
و رفته رفته به اين كار زشت عادت كرد!

 سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد!
بي خبر بود كه ما مشترك كيهانيم

 تو را ز كنگره ي عرش ميزنند سفير!
چرا به كنگره ي شعر ميروي شاعر؟

  گر شدم رفتگر بهانه مگير
خاك راه تو رفتنم هوس است!

 چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
ولي از روي پايم خواهشاً بردار دستت را!

 من،شعر فقط گفته ام از باده و افسوس!
گل در بر و مي در كف ديويد بكام است

- اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به دستش مي دهم كاري كه بار آخرش باشد!

 

فیض در ادامه نقیضه ای بر شعر رضا محمدی  به مطلع 

صدا ز کالبد تن به در کشيد مرا

صدا به شکل کسي شد به بر کشيد مرا

خواند:


 هواي گشت زدن تا گذر کشيد مرا

 ازانزواي سکوتم به در کشيد مرا


به شوق چرخ زدن با تو بود باور کن !

به خويش جاذبه ي شهر اگر کشيد مرا


تو زود خسته شدي بردمت کناري دنج

و سايه سار درختي به بر کشيد مرا


پدر ، پسر دو گدا آمدند جانب ما

پدر کشيد تو را و پسر کشيد مرا


زدم به دستش و دستش رها شد اما باز

پسر کشيد تو را و پدرکشيد مرا


تو را کشيد ولي ناگهان رهايت کرد

پسر به جاي تو بار دگر کشيد مرا


همين که عازم رفتن شديم آن پسرک

دوباره آمد و از پشت سر کشيد مرا


به خانه آمده بوديم زنگ در زده شد

صداي آن دو گدا پشت در کشيد مرا


همين که لنگه ي در باز شد پدر از خشم

به فحش هاي بد از هر نظر کشيد مرا


من از خجالت خود آب مي شدم که پسر

شبيه کاسه ي آبي به سر کشيد مرا


از اين حکايت مهمل نتيجه مي گيريم

پدر به جاي پسر بيشتر کشيد مرا

 

 و شعر پایانی فیض  در این مراسم:

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود

در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود

بعد یک عمر که می خواست به من سر بزند
از بد ِبخت من آن شب پدرم منزل بود

دوش با یاد حریفان به خرابات شدم
گرچه شب وارد ِ آنجا شدنم مشکل بود

دیدم او را که نمی دیدم اگر بهتر بود
با سر و وضع بدی داخل مجلس ول بود

حافظا خانم فیروزه بواسحاقی
که گل سرسبد شعر به هر محفل بود

گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت
لیک در آنچه که می خواست دلم کامل بود

 

 



ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:44 توسط مصطفی علیزاده.
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389
در عزای پلانگتون ها...

فقط به فکر لکه ی نفت شان هستند

از لکه های ننگی که بر دامان بشریت زدند نمی ترسند!

در عزای پلانگتون ها مرثیه می سازند

 راه می روند

 فریاد می زنند

کودکان غزه را نمی بیند...

 

 

 

بعد نوشت: بی رحمانه قیچی شد توسط خود خودم.

+ نوشته شده در 14:35 توسط مصطفی علیزاده.